خاطره روز زایمان...
پانزدهم مرداد 90 مصادف بود با 5 رمضان، 6 آگوست، من و بابایی خونه ی مامانم اینا بودیم، شب و همه خیلی دیر خوابیدن، دیگه شکمم حسابی سفت شده بود و سر پسر و زیر دستم حس می کردم، بعد از سحر مامان اینا نخوابیدن، ولی من برای نماز بیدار شدم، تو خونه همهمه بود، منا و مریم کلی هیجان زده بودن، منم مثلا داشتم خودمو کنترل می کردم، ساعتهای یک ربع به هفت صبح شروع کردیم به آماده شدن، آخرین عکسها رو انداختیم، حسابی گرسنه بودم، از شب قبل ساعت 10 چیزی نخورده بودم، شام هم خیلی سبک خورده بودم، شب قبل به تمامی دوستان و اقوام و آشناها پیامک داده بودم و اونا هم برام آرزوی موفقیت کرده بودن. بعد از انداختن عکسها ( اونم چه عکسهایی الان که نگاه می کنم خندم می گیره که چه اعتماد به نفسی داشتم) رفتیم پایین. 11 نفر بودیم، خیلی خنده دار بود، ولی خب همه دوست داشتن بیان و آرزو داشتن، بابایی، مامانی، عمه فهیمه، عمه لیلا، منا و مریم، حسن و هادی، و بابا محسن... مادرجون هم تو بیمارستان به ما پیوست...
دو تا ماشین شدیم و به سمت بیمارستان رفتیم، تو راه سعی می کردم خیلی خونسرد باشم، دایی هادی فیلمبرداری میکرد،ساعت7 و 5 دقیقه رسیدیم، تا کارهای مربوط به پذیرش و هماهنگیها صورت بگیره من چند باری اومدم وخداحافظی کردم، تا اینکه بالاخره با مامان رفتم بالا و لباسهامو تحویل مامان دادم، لباس فرم بیمارستان آبی رنگ بود که از پشت باز بود و خیلی معذب می شدم، از اونجا با مامان خداحافظی کردم، یه خانومه بداخلاق هم اولین کسی بود که توی این بخش باهاش روبرو شدم، وارد اتاقی شدیم که منتظر تخت خالی باشیم، از خانومی که بغل دستم بود چند تا سوال کردم، جالبیش این بود که اسم پسرشو می خواست ابوالفضل بزاره! بعد مراحل آماده شدن برای اتاق عمل انجام شد که همشون برام جالب و هیجان آور و جدید بود... ساعتهای 9 به سمت اتاق عمل انتقال داده شدم، پشت در اتاق عمل چهره های آشنایی دیدم که خیلی برام خوشحال کننده بود، مامانم، مادرجون، عمه فهیمه، و هادی... با همشون در حالی که روی تخت دراز کش بودم خداحافظی کردم... دکترم اومد و گفت فعلا اتاق عمل خالی نیست و کمی دیر شده، با زیاد شدن استرس من تکونهای گل پسر هم زیاد می شد، تو سالن انتظار اتاق عمل دراز کش بودم که از دری که مرتب باز و بسته میشد محسن و دیدم، چه حس خوبی بود، با اینکه من کلی عوض شده بودم ولی خوب تونست از راه دور من و بشناسه، چندباری همدیگر و دیدیم و لبخندهاش بهم قوت قلب داد...
ساعتهای 10 بود که وارد اتاق عمل6 شدم، دکتر بیهوشی یه آقای مسن بود و دستیارش خانومی جوان، وقتی در مورد بیهوشی ازش پرسیدم ایشون هم روش بی حسی نخاعی و ترجیح دادن... من بیشتر بخاطر دیدن روی گل فرزندم برای نفر اول دوست داشتم از این روش سزارین بشم، وقتی به حالت نشسته سرم و به سمت جلو خم کردم و چونمو به سینه چسبوندم آمپول به نخاعم تزریق شد، دردی حس نکردم، دراز کشیدم و یواش یواش از پا تا شکم دیگه هیچی حس نکردم... عمل شروع شد، حالت تهوع چند باری داشتم که به وسیله تزریق در سرم رفع می شد...وقتی خانوم دکتر دستها و پاهات و گرفت و آخرین فشار و به شکمم داد گفت چه پسر بازیگوشیه، و بعد بهترین صدای دنیااااااااااااا... گریه ی عزیزم، از اون خانوم جوان پرسیدم سالمه، گفت بلهههههههههههه... بعد تو رو لای ملحفه ای پیچیده بودن و آوردن من دیدمت، کوچولو، سفید، زیبا، و کمی هم کثیف ...
بعد مراحل بخیه زدن و ... و انتقال به بخش، اتاق 206 تخت 1...
اولین کسانیکه اومدن دیدنم، و ازشون از تو پرسیدم، بابا محسن و مامانم و مادرجون و عمه لیلا بودن...
چه لحظه ای بود وقتی آوردنت بهت شیر بدم و تو خیلی سریع من و به عنوان مادرت قبول کردی، شیرین بود و وصف نشدنی...
وای ابوالفضل خیلی زیاد دوست دارم مامانی... خیلی خیلی زیاد...
ساعت 2 همه اومدن دیدنت و کلی برامون گل آوردن، دوست داشتم با تو تنها باشم و دل سیر نگات کنم...
یه شب به همراهیه مامانم تو بیمارستان موندیم که همش خاطره شد و فرداش یعنی 16 مرداد ساعتهای 12:30 ترخیص شدم...


خاطره روز زایمان...
